
آنگاه که غرور کسی را له میکنی که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی که بنده ای را نادیده می انگاری
انگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدارا می بینی و بنده خدارا نادیده می گیری...
میخواهم بدانم:
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
چند وقت مثل این کامپیوتر ها
کمی که آزادم میگذارند
با چشمانی باز به خواب میروم
نمیدانم اگر کسی صدایم نکند
چه میشود
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان

حالم بده مثه هرشب و نیمه شب ها داغونم
هرکی حال منو دیده کرده مسخره منو
حال من دیدن داره وقتی یکی حالتو می پرسه
آدمها نمی فهمنت ترجمت میکنند آن هم به زبان خودشان
حالم بده مثه پست تنهایی عمیق کسی رو نداری که باهاش حرف بزنی
اشک یتیم عرش خدا را می لرزاند
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان

چند سال پيش آدمها برايم ترسناك شدند...
ترس از آدمها تنهاترم كرد يا تنهايي منو از آدمها ترسانددرست نمیدونم
اما يك روز بيدار شدم و فهميدم آدمها نه عجيبند و نه ترسناك آدمها حبابند...
حبابهايي معلق كه اگر بتركند تمام ميشوند
دلم براي آدمها سوخت و تنهايي ام بزرگتر شد...
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان